عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

هنرهای مامانی منیژه برای اولین نوه...

دخترم،امسال زمستون، مامانی منیژه کولاک کرد و کلی لباس خوشگل برای نوه اش بافت. واقعا دستش درد نکنه ، سنگ تموم گذاشت و هر وقت که من و بابایی بهش می گیم که خودت رو به زحمت نیانداز می گه: سارینا جون اولین نوه ام هست و چون برای عزیز دلم می بافم هیچ خستگی نداره و با شنیدن صدای خنده های سارینا تموم خستگی ام رفع می شه. خلاصه من که دخترش هستم، بعضی مواقع  بهت حسودیم می شه که این قدر مامانی منیژه و بابایی حسین بهت عشق و علاقه دارن و هوات رو خیلی دارن...   هنرهای مامانی منیژه برای اولین نوه گل گلابش:     (هم بافتن لباس ها و هم گلدوزی های روی اونها هنر دست مامانی منیژه هست، قبل از بازنشستگی اش مر...
11 اسفند 1390

اولین ماهگرد 2 رقمی دخملم (10 ماهگی ات مبارک...)

  فرشته مهربون خونمون   10 ماهه که به خونمون اومدی... 10 ماهه که من و محمد، مامان و بابا شدیم... 10 ماهه که هر صبحم رو به شکرانه داشتن تو آغاز می کنم... 10 ماهه که هر شب چشمانم رو با آرزوی سلامتی تو می بندم...     نفس مامان و بابا 10 ماهه شدنت مبارک قربون صدای قهقه ات بشم که تموم دنیا رو بهم می دن...   سارینا جونم، بخند و بدون با هر لبخندت حتی برای چند لحظه تموم سختی های زندگی رو فراموش می کنیم و لبخند توست که من و بابا محمد رو به آینده امیدوارتر می کنه...   عزیز دلم، 24 بهمن ماه، پاهای کوچولوت رو برای ...
11 اسفند 1390

اوففف....

تقریبا از اواخر ٩ ماهگی یاد گرفتی که به چیز داغ دست نمی زنی و اوفففففف.. می گی. و خدا رو شکر می کنیم که یه چیز مثل بخاری یا ظرف داغ یا استکان چای داغ وجود داره که خانوم به اونها دست نزنن.. چون به هر چیزی که فکر کنی ، دست می زنی و اوفففف یا جیز گفتن ما تاثیری نداره. به قدری کنجکاوی که حتی اون استکان داغ یا ظرف داغ رو هم باید یک بار دست بزنی و مطئن بشی که اوفففه و دیگه دست نزنی...    هزار تا بوس برای دختر کنجکاوم ...
11 اسفند 1390

اولین سفر طولانی سارینا...

عزیز مامانی، سارینا جون، من و تو بدون بابایی در تاریخ ٢٠ بهمن با عمه فاطمه شون به تهران اومدیم... یه ذره تو دلم می ترسیدم که نتونم، چون برای اولین بار بود که یه مدت طولانی (یک هفته) از خونه دور می شدیم و بدتر از همه این که بابایی هم همراهمون نبود. واقعا می تونم بگم که تو نگهداری تو بعد از خدا بیشترین امیدم به بابایی هست و با بودن او یه جورایی خیالم راحته. خلاصه با هر ترس و دلهره ای بود، دلم رو به دریا زدم و با عمه شون رفتیم... در مدت ٦ شبی که خونه عمه فاطمه شون بودیم، خیییییلی خیییلی به عمه، عمو مصیب، مجید و مهدیه زحمت دادیم. دائما از سر و کول مجید بالا می رفتی و اذیتش می کردی ولی آقا ...
10 اسفند 1390

الو الو...

  عسل دل مامانی، الهی فدات بشم که تقریبا تو هفته آخر ٩ ماهگی ات یاد گرفته ای که گوشی تلفن رو بر می داری و کاملا برعکس میگذاری پشت سرت و شروع می کنی به دَدَدَدَ.. کردن و هر موقع گوشی رو بهت می دیم و می گیم الو کن سریع این کار رو می کنی... اوایل که الو کردن رو یاد گرفته بودی من یا بابایی که تلفن رو روی گوشت می گذاشتیم ، قبول نداشتی و از دست ما می گرفتی و حتما باید گوشی رو به پشت سرت می چسبوندی و بعد دَدَدَدَ... می کردی. و بعضی مواقع که تو حال خودت هستی تا مدت ها گوشی رو پشت سرت می گذاری و دَدَدَدَ.... می گی، من این قدر منتظر می مونم تا اینکه وقتی حرف زدنت با تلفن تموم شد یه ماچ آبدار ازت می گیرم که بعضی مواقع باعث گریه ات می...
9 اسفند 1390

انگشت اشاره ات...

عزیز مامانی، از هفته سوم ٩ ماهگی ات، بعد از کلی تلاش های بابایی، عاقبت لی لی حوضک رو یاد گرفتی و هر موقع که برات لی لی حوضک می خونیم سریع انگشت اشاره ات رو روی کف دستت فشار می دی و ما برات شعرش رو می خونیم. در ضمن دیگه عکس گرفتن هم ازت سخت شده و به محض اینکه دوربین رو می بینی سریع به طرفش میایی و می خواهی اون رو بگیری. مثلا لی لی حوضک که بازی می کردی تا می خواستیم ازت عکس بگیریم به طرف دوربین میامدی و خلاصه اینکه نشد ازت عکس بگیریم.   وقتی برات کلاغ پر رو انجام می دیم، اگه فضولی هات اجازه بدن تو هم با ما انگشت اشاره ات رو بالا و پایین می کنی.     اگه بخواهی به چیزی دست بزنی یا بغل یه نفر ...
7 اسفند 1390

بالا رفتن از تخت...

بعد از تلاش های زیاد باباجونی، خانوم خانوما یاد گرفتن که از تخت بالا برن، هر موقع که تو رو پیش باباجونی شون می بردم، باباجونی تو رو جلوی مبل می گذاشت و کمکت می کرد که از مبل بالا بری و تقریبا توی هفته دوم 9 ماهگی ات یاد گرفتی که خودت به تنهایی از تختمون بالا بری و اگه جوراب پات نباشه در کمتر از 10 ثانیه ، سریع از تخت بالا می ری . وقتی جلوی مبل هم تو رو نگه می داریم دائما پاهات رو به حساب بالا رفتن از مبل بالا می بری ولی خدا رو شکر پایه های مبل بلنده و نمی تونی بالا بری.   سرانجام جلوی تخت هم مثل وسایل دیگه خونه، پشتی گذاشته ایم. خیلی خیلی بازیگوش شده ای و باید حواسم رو بیشتر جمع کنم... &...
7 اسفند 1390

دالى...و ذوق کردن سارینا

عزیز مامانی،از هفته اول 9 ماهگی ات، وقتی بهت دالی می گفتیم سرت رو کج می کردی و بعضی مواقع به قدری سرت رو پایین می آوردی که به زمین می رسید  و اگه می خواستی با  دقت بیشتر به چیزی نگاه کنی هم  سرت رو به حساب دالی کردن کج می کردی. عکس پایین هم از لحظه هایی هست که عمو حمید با دوربینش شکار کرده:   وقتی از دیدن اطرافیان یا چیزی خوشحال می شی، سریع شروع به جیغ زدن و دست زدن می کنی و بعضی اوقات دستت رو بالا میاری و به حساب نانای کردن تکون می دی... عکس بالایی، مربوط به لحظات اول ذوق کردنت می شه. عکس پایینی مربوط می شه به اوج ذوق کردن سارینا: الهی مامانی فدای ذوق ک...
7 اسفند 1390

علت تاخیر زیاد...

  به دختر گلم سارینا جون یه عذر خواهی بزرگ بدهکارم ، اون هم به خاطر اینکه یه مدت زیادی، مطلب جدید توی وبلاگت نگذاشتم... عزیز دلم یه هفته ای من و تو بدون بابایی تهران بودیم (به خاطر کار پایان نامه ام) و بعد از اینکه برگشتیم تا اینکه بعد از چند روزی استراحت و جابجایی وسایل متوجه شدیم که خانومی در حال مریض شدن هستن و یه شب هم تا صبح چند باری تب  کردی که فرداش سریع به دکتر رفتیم و آنتی بیوتیک و شربت داد، به احتمال زیاد به خاطر دندون هات هست و کلی هم ضعیف شده ای، خلاصه اینکه یه جورایی درگیر کارهات بودم و نتونستم که مطلب جدید برات بگذارم ولی اتفاقات جدیدت رو یادداشت می کردم که یادم نره ...
6 اسفند 1390